تبليغاتX
نگاشته های یک غار نشین

تقدیم به شما در خواستی امیر توکلی

 

داشتم می رفتم تو فرودگاه با خودم گفتم "آخیش بلاخره از دست این مملکت آزاد شدم مرده شور همۀ پسرشا ببرن همشون رو انگار تحت فشار بزرگ کردن یه قد بلند توشون پیدا نمی شه واسه من که یک مترو چهل سه سانت قدمه این پسرای کوتوله افت دارن تو هر سه ملیون یکیشون مو هاش طلایی چشاشونم که فله ای قهوه ایه یکی در میونم که سیبیل دارن قد خرطوم فیل همه هم که اوا خواهرن میرم اونطرف یه دوس پسر پیدا می کنم اصل 2007 وای که چه پزی می دم به دوستام"

یه دفعه دیدم میگن "رسیدیم پاشین بریزین پایین" قلبم تند می زد به خودم گفتم "فقط عجله نکن اونجا پر پسر همه هم تا ببیننت عاشقت میشن بذار قشنگترین رو انتخاب کنم"

فوری پریدم تو دستشویی فرودگاه روسریمو ورداشتم موهام منو یاد جنگلای شمال انداخت با بد بختی صافشون کردم بعد با سمباده و کاردک تا زیر پلکام آرایش کردم مانتومم تپوندم تو ساک که خدای نکرده کسی نبینتش یه بوس واسه خودم فرستادم و گفتم "چه شود"

پامو از در بیرون نذاشته بودم خشکم زد وای پر مرد رویاهام بود. یه پسر قد بلند زل زده بود بهم به خودم گفتم "وختی به دوستام بگم تو یه نگاه عاشم شد چندتاشونو باید با آمبولانس برسونن بیمارستان"موهاش بلند شلوارش از چند جا پارهکفشاشم منو یاده کامیون بابام می انداخت ولی خوب همشون حتما مدن اینجا اومد جلو و گفت "های" وای که چه لهجه قشنگی داشت گفتم"حتما خیلی اصیل زادس که با این لهجه غلیظ صحبت می کنه"(بعدا فهمیدم نه بابا یه حلبی کرده تو زبونش که اصلا نمی تونه مثل ادم حرف بزنه) بوی عطرش مستم کرده بود یعنی فکر کنم که عطر به خودش زده بود تند تندم حرف میزد منم که نمی فهمیدم چی میگه به رسم ایرانی ها فقط می گفتم"ok" از یه جایی از حرفاش فهمیدم میگه بیا بریم خونمون چند روزی حال کنیم به خودم گفتم" چاییت داغه بذار خنک بشه بعد بخورو پسر خاله بشو اصلا باید بهش بفهمونم من از اوناش نیستم"واسه همین برگشتم بهش به انگلیسی گفتم "مگه خودت خواهر مادر نداری" اونم شرو کرد به تعریف از اونا که چند سال هیچ کدومو ندیده مامانش 4 بار ازدواج کرده کسی هم نمیدونه اون پسر کدوم باباهاس سه تا خواهر داره یکیشون استاد مسلم استریپ اون یکی معلوم نیست کجاس آخریه هم با دوست پسر جدیدش که معلوم نیست چندمیه الان چند ماهیه دارن زندگی می کنن تا اگه بچه اولشون قشنگ شد با هم ازدواج کنن با خودم گفتم"ایول به مردونگی و غیرتت" تازه اینارو می گفت گاهی ام خر ذوق می شد واقعا که فکر کن این می خواست با خونوادش بیاد خونه ما خواستگاری چی می شد ولی بعد گفتم "بابا این چیزا که اینجا مهم نی اصل کار خودشه که پاک و معصوم پیش منه" در همین حین دیدم یه چیزی از جیبش در آورد ریخت رو انگشتش و خنده کنان به من گفت "کمش کردم" ایول خدایی همه فن حریفه ولی نه دنیای اینجا می طلبه این چیزاروخودم بعدا ترکش می دم

دو ساعتی صحبت کردیم بعد گفتم "میخوام برم" مگه ولم می کرد اصرار اصرار که بریم خونه البته منکه پای حساب مهمون نوازی گذاشتم ولی چون حسابم زیاد خوب نبود باهاش نرفتم بهم گفت فرداگیتارشو میاره تو سالن نمیدونم چی که تمرین کنه وای دیکه رو پام بند نبودم فکر کن اون ملایم میزنه و شعرای سعدی و حافظشون رو واسم می خونه منم مثل خری که آروم آروم گلابی می خوره می کیفم

فردا یکم دیر رفتم که کلاس بذارم واسش ولی اون خواب آلود یک ساعت بعد من اومد نرسیده هم لبهاشوگرد کرد که بیا ببوسمت بابا "اه چندش آور"بهش فهموندم اون ممه رو لولو برد بوس موس خبری نیست حتی بیر دانه خلاصه رفت بالا کلی سیم به هم بست یه چیز عجیب غریبم دستش بود که می گفت گیتارشه آقاجاتون خالی عرعر می کرد و عربده می زد و یه مشت جمله بی تربیتی می گفت(به علت رعایت شئونات نمیگم) و خر سر عمش می خوند و هی اون موهاشو تاب می داد یاد تارزان افتادم یواشکی از سالن زدم بیرون دفتر تلفنمو در آوردم که به پسر همسایمون کریم موتوری زنگ بزنم بگه خیلی دوسش دارم و اگه میشه بیا خر شو با من ازدواج کن منم زود بر می گردم

+ نوشته شده در  2007/2/2ساعت 1:52  توسط Amir | 

آرام دست بر پهنه دشت می کشید، رقص کنان روی نرمی خاک می نشست، خبر از سخاوتی می دادبسیار گرم، خبری از دلی می داد هزار تکه شده که هر تکه اش اشکی شده که زیر پای مردم له می شود،قهقه میزند جون بی صدا گریستن برایش کوچک است،گاهی برق چشمانش را می بینم،و چه صبور است این ابر که منتظر بازگشت بچه هایش می نشیند، دست گرم قطرات گونه ام را نوازش می دهد، کاش میشد نرم با قطره ها رقصید، کاش می شد با آن همه زیبایی آمیخت، کاش میشد همه قطرات را جمع کرد همه را دوست داشت و به مادر چشم به راهشان بازگرداند

 

 

+ نوشته شده در  2007/2/2ساعت 0:18  توسط Amir | 
اومدم برم نشد موندگار شدم چند روزی هستم و با اراجیفم صفحه می زنم 
+ نوشته شده در  2007/1/31ساعت 22:42  توسط Amir | 

 

 

خدایا

از اینکه اینقدر منو احمق آفریدی

از اینکه از ریاضی هیچی نمی فهمم

از اینکه آمار شش بار افتادم

از اینکه نقاشی هام عین بچه های دو سالس

از اینکه به استاد فیزیک مثل کره خرهای یتیم نگاه می کنم

از اینکه تو خوندن فارسی هم مشکل دارم

از اینکه هیچ هنری تو این هیکلم نذاشتی

از اینکه هر ماه یک کیلو وزنم زیاد می شه

از اینکه هیچ کدوم اندا مم با بقیه نمی خونه

از اینکه بینیم هم سایز آناناسه

از اینکه یه دسته پول رو نمی تونم هیچ وقت درست بشمارم

بخاطر همشون ازت تشکر می کنم

اگه از خجالت لپ هات گل انداخته دیگه از این چیزا نیافرین

 

 

+ نوشته شده در  2007/1/31ساعت 18:43  توسط Amir | 
دوباره دارم می رم حالا حالا ها نیستم ممنون از نظراتون
+ نوشته شده در  2007/1/31ساعت 0:24  توسط Amir | 

 

در این موضع قصد نقد شعری داریم از ادیبی گمنام کسی که

 

 ایجاز سخنش از فهم به در است و قافیه کلامش از حد به رد.

 

 مورخان نامش را مولانا سعدی الدین حافظ خاکستری نقل کرده اند و

 

 در احادیث آمده است که نسخ وی از هزار به رد است اما به علت

 

 دشمنی عنودان هیچ نسخه ای از آن شیخ کافی بر جا نمانده جز

 

 شهری که به علت غنای فرنگی از سده اول هجری سینه به سینه

 

 نقل گشته تا به امروزدر ذیل خط به خط شعر را از لحاظ ادبیات

 

 شناختی نقد می کنیم تا مایه آموزش تازه ادیبان گردد و باشد که

 

 قدمی کوچک در راه پاس داشت این ادیب گران سنگ پارسی گو

 

 برداشته باشیم و کمی با تاریخ این مرزو بوم نیز آشنا شویم

 

یه توپ دارم قلقلیه

 

در این بیت شاعر نشان می دهد که نگاهش به آینده است زمانی

 

 که ورزشی مانند راگبی از سرزمین ینگی دنیا سر باز می کند و

 

 خلاف عرف توپ ها توپش نه گرد است و نه قلقلی پس می بینیم که

 

 در حدود هزارو جهارصد سال پیش در ایران زمین توپ هایی غیر

 

 قلقلی بوده که لاجرم به ورزش هایی چون راگبی با این توپ پرداخته

 

 می شده پس این ورزش مهدش ایران است نه بلاد ینگی دنیا

 

 

سرخ و سفید و آبیه

 

 

کمی تامل کنید و در یابید که دو تیم محبوب پایتخت از چه زمان

 

وجود داشته اند و از چه زمان قصد ایجاد صلح بین ایشان با پرچمی

 

 سفید بوده و آوردن نام سرخ در ابتدای بیت به معنای پرسپولیسی

 

 بودن شاعر است در عین حال علاقه به بی طرفی و بازی فیر پلی

 

نکته حائز اهمیت دیگر این است که در آن دوران در ایران ورزش

 

فوتبال انجام می شده و در زمان صفویه در حمله پرتغالی ها همراه

 

 توپ مرواری این ورزش نیز به تاراج رفته و به اروپا و سپس بلاد

 

 انگلستان رفته و اکنون بدون شرم خودرا ایجاد کننده این ورزش می

 

 دانند.شرمشان باد

 

از لحاظ ادبی مراعات نظیر و گونه ای از تضاد در این بیت به چشم

 

 نوازش می بخشد

 

می زنم زمین هوا میره

 

الله اکبر چه گویم از این تاراج علم ما. این بیت مصداق بارز قانون

 

 سوم اینشتن است با این تفاوت که شیخ ما چند صد سال زودتر

 

 آنرا بیان کرده و باید به قانون سوم خاکستری تغییر نام یابد که به

 

 بحث عکس العمل در لحظه برخورد می پردازد

 

 

نمی دونی تا کجا میره

 

مصداق بارز جهل انسانی در مورد پدیده های بالاتر از سطح زمین که

 

 خود مقدمه ای است بر اصل ضرورت نبوت و وجود خدا. یعنی شاعر

 

 می فرماید توکه نمیدانی این توپ معمولی تا کجا میره وای به

 

 حالت در این دنیای وا نفسا

 

من این توپ نداشتم

 

به گونه ای بسیار زیبا شاعر شما را از حال به گذشته می کشاند به

 

 جایی که نحوه تملک توپ را به شما بشناساند که خود نشانگر وجود

 

 قانون تملک از آن زمان در بلاد ایران است و زنهار که مدینه فاضله

 

 همین ایران است و بس

 

 

مشقامو خوب نوشتم

 

این که از چه زمان در ایران مدرسه بوده و مشق شب برای سایش

 

 روح دانش آموز تجویز می شده حرف زدن تکرار مکررات است پس از

 

 بعد دیگر به بیت می نگریم ترویج فرهنگ تلاش و کوشش که

 

 سرلوحه کار ما می بایس باشد انشا الله که برای به دست آوردن

 

 حتی یک توپ می بایت تن به کار و سختی سایید تا مزد آن تلاش

 

 را گرفت

 

بابام بهم عیدی داد

 

همان گونه که می بینید در آن زمان ها نیز قوانیین کار بر جامعه

 

 حاکم بوده و می بایست عیدی شخص در زمان مشخص پرداخت

 

 می گردیده و در صورت عدم احقاق حق شخص به اداره کار فرا خوانده

 

 می شده

 

از طرف سنت نیک و پسندیده عیدی گرفتن و نه عیدی دادن در

 

جامعه رواج داده شده است که می بایست حق خودرا از حلقوم

 

دیگران بیرون بکشیم

 

 

یه توپ قلقلی داد

 

این بیت در بالا توضیح داده شد و برای عدم زیاده گویی تکرار

 

نمی شود

 

+ نوشته شده در  2007/1/31ساعت 0:18  توسط Amir | 

 

تصمیم گرفتم یه شغل انتخاب کنم که هم با کلاس باسه هم آبرو دار رفتم سراغ نویسندگی واسه همین رفتم تو یه کتابخونه یه کتاب ورداشتم د بخون از صفه اول که هیچی نفهمیدم تو کلمه های صفحه دوم ماسیده بودم که یه دفعه به خودم گفتم این سبک من نیست یه کتاب دیگه ورداشتم دیدم از اون وضعم خرابتره ولی یاس به دلم راه ندادم کتاب سوم رو که ورداشتم دیدم می فهمم چند صفحشو خوندم دیدم نه بابا حالیم میشه یه نیگاه به جلدش کردم دیدم نوشته دزد و مرغ فلفلی فهمیدم اصلا این کاره نیستم

گفتم میرم بازیگر می شم دادم ابروهامو نازک کردن یه بندم به صورتم شدم جیگر جیگر رفتم واسه تست یارو گفت آقا نقش خانوم می خای بازی کنی یا آقا گفتم خوب معلومه آقای تو دل برو فیلمو وختی با اردنگی بیرونم کردن از هنر  هفتم زده شدم

گفتم استعدادم تو موسیقیه یه گیتار خریدم رفتم کلاس استاد با ولع میزد  منم مثل خری که گلابی می خوره کیف می کردم بعد چند ماه استد گفت اگه واسه نارگیل گفته بودم الان بتهون شده بود تو هنوز نت هارو هم نمی فهمی؟ از لحنش فهمیدم که سوال نیست تعجبه واسه همین دلم شکست

رفتم تو نخ سیایت گفتم پله پله میرم تا ریاست جمهوری واسه خودم کلی خطابه می گفتم و اصلاحش می کردم که نکونه مردمم از حرفام برنجن تقریبا کابینمم مشخص کرده بودم فقط مونده بود وزیر نفت که هرچی فکر کردم از دوستان و آشنایان کسی رو اینقدر امین ندیدم که این پست رو بهش بدم واسه همین گفتم خودم این پستم بر عهده می گیرم که مردم بفهمن چه لایقی رو انتخاب کردن  نشستم پای اخبار کلی کلمه قلمبه سلمبه یاد گرفتم فردام رفتم دم در دانشگاه کلی از آزادی و دین و سیایت گفتم وستشم گاهی می گفتم سوسیال دموکرات ، دادگاه لاحه و معاهده ژنو خلاصه وختی شش ماه بهد از زندان آزاد شدم زیر لب گفتم سیاست پدر مادر نداره و بیخیالش شدم

با این قلب دپرس گفتم کار چیه می شم یه عاشق دل شکسته عین فرهاد واسه همین راه افتادم دمبال معشوق عطر می زدم موهام با شونه آشتی کردن و خودمم هفته ای یه بار می رفتم حموم چند روزی گذشت کسی محل سگ نذاشت گفتم مایه ام کمه چندتا کتاب فهیمه رحیمی خریدم با یه سگ پا کوتاه رفتم تو پارک شروع کردم به خوندن یه دفعه دیدم صدای شرشر میاد کفتم چه دل داده ای، که اینجوری داره اشک میریزه واسه من برگشتم که نگار گل انداممو ببینم دیدم سگه بی ادب داره رو کتابم می شاشه اره خلاصه عشقمو سیل برد

موند تریپ دپرسی ریش گذاشتم تا روی سینم، اهنگ فریدون فروغی، سیگارم از وینیستون قرمز شرو شد آخرای بی پولی مگنا می کشیدم یه روز دیدم شپیش به تنم افتاده زیر تنم رو تختم جلبک بسته پولم که کاملا تعطیل گفتم اینکه نون و آب نشد

در مونده بودم که رفیقم اومد گفت یه کار پیدا کردم خودشون لباسم میدن الان چند ماه که اونجا مشغولم لباسم نارنجی شما هم کمک کنین آشغالاتون رو 9 بذارین دم در (اینم تبلیغات به سبک مهران مدیری) منتظرم یه کیف با کلی پول پیدا کنم بعد اگه خر شدم پس بدم و کلی مشهور بشم

 

+ نوشته شده در  2007/1/30ساعت 22:35  توسط Amir | 

اصل بد بخت ما وبلاگ نویسائیم اگه به هر دردی بمیریم کسی نمیگه کجایی خودمون باید از بهشت بیاییم وبلاگ به روز کنیمو بگیم که سرمون بند کفن و دفن و سوال نکیرو منکر بوده و عذرم بخوایم که شرمنده جواب میل ندادیم انشالاه میام به خوابتون چشم به راهتونم دم در بهشت

+ نوشته شده در  2007/1/30ساعت 22:35  توسط Amir | 

ه روز یه دفعه دیدمش یه دختر بلوند چشم عسلی گفتم س...س...سلام سرشو پایین انداخت فکر کردم از شرم و حیاس نگو داره پاچه هامو ور انداز می کنه که بدونه چه جوری دائم بگیردش.

نشستیم به صحبت فهمیدیم کلی تفاهم داریم مثلا هر دو تامون کلی کتاب قلمبه خوندیم هر دو تا مسواک نمی زنیم و پیتزا دوست داریم هیچ کدوممون رو تا حالا آدم خورا نخوردن و تا حالا با قطار مسافرت نرفتیم از همه مهمتر تا حالا هیچ کدوم فرانسه نرفتیم

گاهی به سرم نگاه می کرد فکر می کردم از حالت مو هام خوشش می اد بعد ها فهمیدم جاهای مناسب واسه فرود کفگیر و جارو رو پیدا می کرده ، دستمو نوازش می کرد وختی جای گازاشو رو روی اون نقاط دیدم تازه فهمیدم چی می خواسته ولی خوب خدایش واسه صورتم اصلا تفاوت قائل نشد و همشو چنگ می کشید خوب شد تو چشماش زیاد نگاه نکردم و گرنه یه نقشه ای واسه در آوردن چشام کشیده بود

بعضی وختا فکر می کردم کهنه های بچه های همسایه رو هم جم می کنه تا  من بیام شب همشون رو بشورم دست اون نبود وگرنه زحمت زاییدن رو هم به دوش من می ذاشت هر شبم تا صبح صدای گریه بچه رو با صدای خرخرش تنظیم می کردم که مبادا بیدار بشه

ولی یه مژده الان چند ماهی که آزاد شدم و راحت دارم واسه خودم می گردم مثل آقا ها فقط بهم گفتن از اون ابرا پایین تر نرو اره از دستش سکته کردم

یکی نیست به من بگه مگه شستن ظرفای یه نفر چه ایرادی داشت که خواستی ظرفای دو نفر رو بشوری

+ نوشته شده در  2007/1/30ساعت 22:33  توسط Amir |