![]() |
![]() |
|
|
به نظر من عاشق شدن بیماری است که در ابتدا بین خر ها شهیع بوده بعد مثل جنون گاوی و گلاب به روتون ایدز از روشهای نا به هنجار به انسانها سرایت کرده و گرنه حضرت آدم ننه مرده و هابیل و قابیل یتیم شده به اجبارو از سر ناچاری زن گرفتن و زناشونم خدا به زور بهشون انداخت خلاصه سنگ بنای این بلای خانمان سوز بعد از این ایام گذاشته شده استکه البته شما آون زمان بچه بودین یادتون نیست منو پدر بزرگتون که اون موقع 6 سالشون بیشتر نبود (اگه شک دارین برین بپرسین) تازه رفته بودیم مهد کودک که استاد پیش مکتبمون می گفت درد عشقی کشیده ام که مپرس و ما از انجا اینو فهمیدیم که عشقم یه جور دردو مرز ولی عمر استاد گران مایه به تدریس راههای جلوگیری از این بیماری جانسوز قد نداد و ما موندیمو یه دنیا سوال بی جواب مسواک می زدیم تمام واکسن ها و قطره ها رم خوردیم بدون اینکه بدونیم کدومش چاره کاره القصه الان که گنده شدیم تازه فهمیدیم که چه خام بودیم و این جور دردا واکسنو پاد زهر نداره که فقط باید مواظب بود که مبتلا نشی ناقل هاش موجوداتی اند خوشگل با چشا و صدای شهلا و فریبا که زهر این بیماری رو از تو چشاشون به قلب ادمای بی گناه تزریق می کنند بعد از دور مواظبن تا آروم آروم جون بکنی و وختی عمر گرانمایه تمام شد بالای سرت یک شیونی می کنند که دل جن و انس آتیش می گیره و خود این مزید بر علت می شه و آلودگی هوا رو زیادتر و ابتلا به سرطان رو شدید تر می کنه پس در هر عشقی دو مصیبت موجود و هر مصیبتی را مرگی سخت علاج است از دست و زبان کدام مرد بر آید کز عشوه چشمش به سر اید من خودم خیلی هارو سراق دارم که حی و حاضر آماده به شهادت اند که در راه عشق هست و نیست باختن و تمامشون در نهایت جون هم باختن و تعدادشون بالغ بر9214875728346982374682937 نفر همون جور که می بینید این آمار کاملا واقعی عمق فاجعه داره و نشون می ده مجامع جهانی و سازمان ملل تا به حال هیچ فکری واسه این بیماری نکردن و اینهم از توطئه های استکبار جهانی است خلاصه من هشدار رو دادم شما گوش نکنید |
|
+ نوشته شده در
2006/9/20ساعت 21:43 توسط Amir |
|
|
تنها در باد می رقصد
تنها به جان می بازد
تنها از من جان می خواهد
امانمی داند برای من که ساده است
ارام پایم را روی ماسه ها می کشم
شاید چیزی می نویسم
در تعبیر مسخره اشکال افکارم گم شده
وای که دنیا چه سرد است
شکل ها کم کم معنی پیدا می کنند
اما من نوشته ام
مانده خواندن
باید تو بخوانی
و آنچه تو می خوانی درست است نه آنچه من نوشتم
این درس زندگی است
|
|
+ نوشته شده در
2006/9/20ساعت 21:33 توسط Amir |
|
|
امروز رفتم دانشگاه برای آخرین بار،یه حس عجیبی بود دیوار هایی که تا دیروز حالم ازشون بد می شد خیلی مهربون نگام می کردن صندلی ها خیلی آروم بودن دیگه نوشته های روی دسته هاشونو بهم نشون نمی دادن همه چیز عزا گرفته بود تک تک دیوارای دانشکده صدام می کردن کلاسا غم باد گرفته بودن حتی لوله بخاری ها هم از قبل سیا تر شده بودن وای که چقدر این دانشگاه چندش آور روزای قبل امروز قشنگ بود چقدر هواش خوب بود کاش می شد از اول توش درس بخونم کاش می شد با هم مهربون شروع کنیم کاش مجبور نبودم برم کاش اونم باهام می اومد چهار سال با هم بودیم اون موقع که برف می اومد با هم می لرزیدیم و تو گرگر آفتاب با هم عرق ریختیم وختی کف دست خودم پر می شد تقلبامو کف دست اون می نوشتم و وختی استاد از کلاس بیرونم می کرد فقط اونو داشتم واسه تنها نبودن وختی عصبانی بودم چند باری مشت زدم تو کمرش ولی به خدا صداش در نیومد چه دوست خوبی بود اما رسم روزگاره باید بذاری و بری پس خدا حافظ |
|
+ نوشته شده در
2006/9/14ساعت 1:18 توسط Amir |
|
|
یک فصل دیگر رفت، یک تابستان، یک عمر، یک سفر، یک غفلت، یک آه و یک اندوه افسوس جادۀ عمر سریعتر از قبل به سوی انتهامی خواندمان و چه ساده ای که طی کردنش را جشن می گیریم و به آن می بالیم تا به حال به اخر جاده فکر کرده ایم به جایی که اسفالت گرم زندگی دیگر زیر پایمان نیست به آنجا که دیگر درگیر روزمرگی نیستیم به آنجا که فقط من می ماند نه دیگر هیچ مایی به انجا که باید جواب داد به آنجا که باید پس داد |
|
+ نوشته شده در
2006/9/14ساعت 1:17 توسط Amir |
|
|
ایا ممکن است، تن خیسمان را به گرمای بی فایده یک تکه پارچه بسپارند عزیز ترین کسانمان به آرامی میان خروار ها خاک رهایمان کنند تا دیگر صدایمان را کسی نشنود برای من که زیر فراموشی دفنم رگبار بهاری ، شعلۀ آفتاب تابستان ، خش خش برگهای پاییزی و سنگینی اندوه برف بهاری چه فرقی می کند اصلا بود و نبودش چه فرقی می کند اصلا دنیا برایم با من می میرد من مانده ام و بیم یک مشت سوال و قبری که قرار است شبان هنگام آنچنان بفشاردم که استخوان ها یم خرد شود و گرزی که نواخته می شود و اتش دوزخی مرا به نزدیکی با خود دعوت می کند ولی چرا آرامم همه می گریند جز من اما آنها که زنده اند من باید های های بگریم چون این منم که تنها می شوم چه بی معنی . آنچه را که یک عمر حفظ نکردم یک بار برایم می خوانند نمازی که یک عمر نخواندم بر سرم می خوانند فقط ای کاش روزه هم بالای سرم می گرفتند تا کارهای نکرده ام را کامل کنند کاش کسی بود برایم می گفت چگونه نترسم کاش کسی بود می گفت کجا فرار کنم کاش حد اقل یکی از مردگان برایم از سفرش می گفت صدای خسته ای واضح می گفت ای تازه وارد از شهر مردگان می آیی گمان نکن که به آنجا می روی |
|
+ نوشته شده در
2006/9/3ساعت 1:8 توسط Amir |
|
|
زوزه باد برگهای ترسو را که از بیم سرما رنگ به رو ندارند به جدایی از خانه می کشاند دست لرزان درخت نای نگه داشتن پاره های تنش را ندارد و اشک برگ گونه اش پیاده رو را خیس می کند چه مادر بد بختی است صدای ناله بچه هایش ، صدای خرد شدن استخوان هایشان را زیر پای بی خیال آدم ها می شنود اما نمی تواند اشک بریزد نمی تواند گله کند نمی تواند ناله سر کند شاید تقدیرش این است هر سال و هر سال پای آنها بنشیند و هر سال و هر سال از غصه آنها تا بهار بی هوش باشد واقعا که زندگی سختی است کاش می شد به او هم کمک کرد کاش می شد به ما هم کمک کرد کاش اصلا کسی بود که به کسی کمک کند
|
|
+ نوشته شده در
2006/9/1ساعت 1:27 توسط Amir |
|
|
سردی خاک کوچه گرمی تنم را به خود می خواند کم کم می پوشاندت کم کم گرد می گیری و کم کم به دامان مادر اجدادی ات بر می گردی چه افسوس به این تابیر مخوف زندگی خاک و آخر خاک زندگی را که خود می سازیم منت خراب کردنش را بر سر که می نهیم منت دوست داشتن منت زندگی کردن... مسخره نیست می آییم می رویم کسی هم نمی فهمد چرا |
|
+ نوشته شده در
2006/9/1ساعت 1:26 توسط Amir |
|
|
می دوم به دمبال آنچه از من به یغما می رود دمبال زندگی ام که زیر پای یک غرور خرد شد دمبال هر آنچه که داشتم دارو ندارم که بی خیال به باد فراموشی سپرده شد قصه تازه ای نیست قصۀ حماقتی به نام عشق ، گمان حسی که تقلا می کند از خود بیرونت بکشد ولی افسوس که غرقت می کند خیالات آمیخته با اوهام که از خود خواهی به دیگر خواهی می بردت بی آنکه بدانی روزی که او رفت راه بازگشتی به خود هم برایت نیست همه چیزت بود و نبودت همه و همه فنا می شود برای کسی که نامش عشقت است اما این آماج خوشبختی اگر راهش از تو جدا شد تازه می فهمی چه حماقتی بود این عشق |
|
+ نوشته شده در
2006/9/1ساعت 1:24 توسط Amir |
|
|
باورت میشه خستگی یه دنیا رو کولم سنگینی می کنه دیگه خودمم صدامو نمیشنومم منکه ازش چیزی نمی خوام فقط مرگ.....خیلی سخته .... خیلی زیاده.... میگن واسه اون کاری نداره مگه اون،اون بالا نیست یعنی تا الان منو ندیده یعنی ارزش یه نگاهم براش ندارم.کاش میفهمیدی من خیلی وخته گم شدم کاش می فهمیدی نفسم چه آهنگی داره کاش می فهمیدی
|
|
+ نوشته شده در
2006/8/23ساعت 1:43 توسط Amir |
|
|
: تمام خاطراتم نمناک شده نميدانم چرا؟ دريا را هم که ديدم به ياد تو افتادم روي ماسه هاي ساحل نوشتم اگر طاقت شنيدن داري من شهامت گفتن دارم دوباره به دريا نگاه کردم باز برگشتمواين بار روي ماسه ها نوشتم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
2006/8/23ساعت 1:41 توسط Amir |
|
|
آرام تر نزدیکم باش جلوی من قدم بر ندار شاید نتوانم بیایم شاید نتوانم به گرد پایت برسم شاید در این گرد محو شوم اری این ارزویم است که ذره ای از خاکت طوطیای چشمم باشد ولی دریغ و دو صد افسوس |
|
+ نوشته شده در
2006/8/23ساعت 1:41 توسط Amir |
|
|
گرمی هوای تابستان سوز سرد دلم را چاره نمی کرد کاش می شد چشم هایم را مردانه می بستم و می رفتم وسط خیابان تا همی ماشین ها با چراغهای روشن از رویم رد شوند کم کم به این به قول صادق هدایت نتیجه رسیده ام که من برای زندگی ساخته نشده ام همه از مرگ می ترسند و من از زندگی سمج خود کم کم دارم باور می کنم که افکارم مسخره است اهدافم پوچ و خودم بی تناسب با تمام کسانی که اسمشان زنده است مرا با افتضاح از جامعۀ انسان ها بیرون کرده اند میلیونها انسان کنارمند اما مثل کسی که که بر تخته پاره ای در اعماق اقیانوس گم شده ارتباطم با دنیا قطع است گاهی به خودم دلداری می دهم می گویم همه مثل من اند اما سرمستی مردم از زندگی فکرم را مسخره می کند راستی که دنیا خیلی کوچک است چهار قدم در سه قدم من هر روز هزار بار آنرا می گردم همیشه مثل همیشه است مسخره نیست یکی به افتخار گذشتۀ خاک شده زنده است و یکی به امید ایندهی براق من چه کدام را دارم تا به حال فکر کردید چرا انسانها از خود کشی می ترسند قبول از ترس خدا و تا به حال فکر کرده اید اگر خدایی نباشد از ترس چه این زندگی را به اعصاب روهمان ساییده ایم… |
|
+ نوشته شده در
2006/8/23ساعت 1:40 توسط Amir |
|
|
یه وختایی دلت می گیره، از هوا از خونه از زندگی ... ولی بعضی وختا دلت می سوزه فقط از یکی کسی که دوسش داری کسی که براش می میری کسی که همه چیزته فکر می کنی که دوست داره اونم می خادت به عشقت نفس مس کشه ولی چش وا می کنی می بینی عجب مسخرهای عجب خوش خیالی عجب سادهای چه اسباب بازی خوبی هستی اون ادمم حسابت نمی کنه هرجی تو می خوای بی ارزشه مهم نیست به چه درد می خوره ولی تو حق نداری عاشقش نباشی حالا اون یه چیزی گفت مسخرت کرد هر کاری کرد تو عاشقی نباید خم به ابرو بیاری مگه فرهاد ندیدی مگه مجنونو نخوندی ولی آخه نامرد فرهاد به عشق شیرین کوهو شکافت آخه پس تو چی اگه توقع مجنون داری باید توام لیلی باشی یا نه اگه لیلی فقط تو قصص پس مجنونم جاش همون جاس یه چیزو هیچ وخت دخترا نمی فهمن عشق یعنی تنفس با هم بودن در زمان حال اونی که یک ماه دیگه به دستت می رسه به درد همون موقع می خوره |
|
+ نوشته شده در
2006/8/23ساعت 1:40 توسط Amir |
|
|
کاش می شد دوباره بچه شد دوباره لالایی شنید، دوباره مدرسه رفت، دنیا رو مسخره کرد، و عاشق هیشکی نشد، فکر هیچ کسو نکرد،راحت دوید راحت پرید و راحت خندید، مگه گناهم چی بود، فقط دوسش داشتم مگه گناه اون چی بود فقط دوسم نداشت کاش دوسم داشت کاش می فهمید خیلی تنهام کاش می فهمید دیگه حتی بچه گیامم تنهام گذاشته کاش می فهمید دیگه بزرگ شدم رفت ولی فقط تنهام نذاشت چون هر چی تو تنم بود دمبال خودش برد یکدفه از تو پوک شدم گنگ و تو خالی |
|
+ نوشته شده در
2006/8/23ساعت 1:39 توسط Amir |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
- بدحجابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
<> طنز <> مطالب متوافت |
| پیوندها |
|
"ََ a g a i n s t l o v e " دختر باران دختر آتش hilin گلاره دیبا mitii تینا |
|
RSS
|